ادبی فرهنگی
باسلامی سبز و زیبا خدمت دوستان مهربانم! ضمن تشکر فراوان از همه ی شما خوبان که در این مدت به این خانه سر زدید و همراه من بودید،پس از تاخیری که ناخواسته پیش آمد باردیگر درخدمت شما عزیزان هستم تابا نقطه نظرات و راهنمایی های ارزنده تون، همراه من باشید. با غزلی کوتاه در خدمت شما عزیزان هستم: نگاهم با نگاهت آشنا شد به ناگه ناله ای از دل جدا شد خدا را ! یک دمی برمن نظر کن که قلب، از داغ عشقت بی صدا شد تو را دیدم ولی غمگین و آرام که طوفان جنون در من به پا شد و من مجنون شدم از گفته هایت سکوت و مردمی در من فنا شد گمان کردم که دیگر غم ندارم تو را دیدم و رازم بر ملا شد! سلام دوستان عزیز! عمریست که چه صادقانه ترا طلب می کنم و چه ظالمانه طردم می کنی. حضورت همیشه خوشحالم می کند و نبودنت غمگینم می سازد.هر شب برایت اشک می ریزم و تو خیس شدن پرهای بالشم را نمی فهمی! یادش به خیر شب هایی که تا سحر مژه بر هم نزدم .یادش به خیر آن روزهایی که با تو از سپیدی برگهای دفتر دلم ،سخن ها گفتم تا زخم هایم را التیام بخشی ،ولی افسوس که واژه های من برای تو نا آشنا بود و تو آنها را نمی فهمیدی! نمی دانم، می دانی چقدر با هر نفسم ،صادقانه صدایت می کردم تا یک روح شویم در دو تن،و چه ساده صداقتم را بر باد می دادی!؟ بیا ،بیا تا ببینی دفتر شعرم همچون دفتر دلم مملو از وجود توست.بیا تا ببینی که سراسر وجودم ترس است. وقتی با کمال بی رحمی و خونسردی اشک هایم را سرازیر می کنی ،هر شب ترا با همان اشک ها غسل می دهم و با کاغذ پاره های دفتر دلم کفنت می کنم و در قلبم مشغول خاک سپاریت می شوم . به تنهایی در دل شب به سوگواریت می نشینم و دور از چشم همه برای از دست دادنت گریه می کنم و در پایان به خواب پناه می برم.نمی دانم کی صبح فرا می رسد ،اما می دانم که چشمانم می سوزد و دردی جانکاه همیشه میهمان تن من است . دوست دارم دوباره چشم هایم را ببندم شاید در خواب غرق شوم تا تو مجبور نباشی این چنین زشت ،محبت را برایم حلاجی کنی! و اما ...باز حاضرم تا گلدان شمعدانی های پشت پنجره ی اتاقت باشم تا هر صبح با دستان خالی از مهرت سیراب شوم! ![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |




